مرضيه محمدزاده
934
دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )
شاهى كه خاك مقدم او روح كيمياست * بر نيزهى سنان ، سرش از بهر زر زدى از كام خشك و چشم تر عترت رسول * تا حشر شعله در دل هر خشك و تر زدى از روبهان چند بر انگيختى سپه * وانگه به حيله پنجه با شير نر زدى از دادگر نگشته به شرم و سكينه را * سيلى به رخ ز مردم بيدادگر زدى زينب كه در سِيَر ز على بود يادگار * او را به تازيانهى هر بد سِيَر زدى * * * اى فلك تو با نيكان دايم از چهاى بدخواه * عترت نبى و آنگه مجلس عبيد اللّه ؟ مجلسى كه اطرافش بسته ره ز نامحرم * اهل بيت پيغمبر چون در او گشايد راه ؟ كودكان بىياور ، مادران بىفرزند * بسته كس به غل اى داد ، خسته كس به نى اى آه زخم قوم پر نيرنگ ، بر لب حسين از سنگ * غرق خون شوى اى مهر ، سرنگون شوى اى ماه از تو حضرت سجّاد آن قدر به رنج افتاد * كز نشست او مىداشت زادهى زياد اكراه بلكه چون سخن فرمود ، لب به كشتنش بگشود * وز زنان بىكس خاست الحذار و واغوثاه زينبى كه در يك روز داغ شش برادر ديد * مىبرى اسيرش باز نزد دشمنى جانكاه ؟ از اسيرىاش بگذر ، بر غريبىاش منگر * حكم قتلش از وى چيست ؟ لا إله الا اللّه ! * * * شاه لاهوت گذر خسرو ناسوت گذار * گشت چون بىكس و شد بر زبر اسب سوار دخت و اخت و زن و فرزند و كنيزان نزار * از حرم زد به دوچارش صف هشتاد و چهار همه بر دورهى او اشك فشان جمع شدند بال و پر ريخته پروانهى آن شمع شدند * * * در يمينش به گلو بوسهزنان خواهر او * در يسارش به سمّ اسب رخ دختر او در جنوبش به فغان عصمت جانپرور او * در شمالش به جزع عترت بىياور او آن يكى گفت : مرا بر كه سپارى آخر و آن دگر گفت كه : خود راى چه دارى آخر * * * شه به صد جهد برون زد علم از عالم جسم * ليكن افتاد دل عالم روحش به طلسم ديد ز ارواح رُسُل تا به ملائك همه قسم * هر دمش از پى نصرت همى خوانند به اسم گفت : « لا حول و لا قوّة الّا باللّه » كه چو از جسم جَهَم روح مرا بندد راه * * * شد به ميدان و محاسن به كف دست نهاد * گفت اى قوم اگرم باز ندانيد نژاد